close
متخصص ارتودنسی
ترجمه کل ریدینگ های زبان انگلیسی اول دبیرستان

امروز چهارشنبه 01 آذر 1396 ميباشد.

انجمن تفریحی




ترجمه کل ریدینگ های زبان انگلیسی اول دبیرستان

 

درس اول

مردی که کودکستان را تاسیس کرد

فردریک فروبل(فریبل) سال های خیلی دور در آلمان زندگی می کرد. وقتی که پسر بچه بود مادرش فوت کرد . مردم به او توجه زیادی نمی کردند . بنابراین فردریک به تنهایی در یک باغ بازی می کرد. او گلها و گیاهان را دوست داشت. او در آنجا شاد بود. طولی نکشید که زمان مدرسه رفتن فردریک فرا رسید . او در مدرسه روی صندلی سختی می نشست. او در تمام روز به کتابها نگاه می کرد. کتابها هیچ عکسی نداشتند. فردریک نمی توانست بازی کنـــد. او نمی توانست با دستهایش کاری انجام دهد(کارهای عملی انجام دهد). او مجبور بود روی آن صندلی سخت بنشیند و به کتابها نگاه کند. این کــار جالب نبود.

فردریک بزرگ شد. او مدرسه و باغش را به خاطر آورد. فردریک گفت: " مدرسه باید مـکان شادی باشد، آن باید مثل یک باغ باشد. بچه ها باید بازی کنند. آنها باید با دستهایشان کاری انجام دهند. آنها

باید کتابهــــایی با عکس های زیبا داشته باشند. بنابراین فردریک مدرسه ای شبیه این راه انداخت. او آن را کینــدرگارتن (کودکستان) نامید. کیندرگارتن یک کلمه آلمانی است. آن به معنی باغ کودکان است. مردم از مدرسه جدید فردریک با خبر شدند . به زودی در همه جای جهان کودکستان بوجود آمد. فردریک فروبل مدرسه را برای بچه ها مــــکان شادتری ساخت .

--------------------------------------------------------------------------

درس دوم کمک کشاورزِ بامزه(کارگر جالب مزرعه)

میمون ها حیوانات باهوشی هستند. آنها چیزهای زیادی می توانند یاد بگیرند. در بعضی از کشورها آنها به عـــنوان کمک کشاورز هستند. آنها به کشاورزان کمک می کنند. این میمون ها در جنگل های سرزمین های گــــرم زندگی می کنند. در آنجا، کشاورزان در مزارع نارگیل پرورش می دهند. نارگیل ها در بالای درختان بلند رشد می کنند. هـر کشاورز برای چیدن آنها باید از درخت بالا برود. این کار سختی است. بعضی از کشاورزان از میمون ها نگهـــــداری می کنند. آنها (میمون ها) این کار را انجام میدهند . دیدن یک میمون که سر کار می رود خنده دار است. او پـــشت دوچرخه (ترک) کشاورز سوار می شود. وقتی آنها به مزرعه می رسند، میمون از هر درخت بالا می رود. او به نارگیل ها نگاه می کند. میمون می داند که یک نارگیل قهوه ای رسیده است. او می داند یک نارگیل کال (سبز) باید مـــــدت بیشتری روی درخت بماند. او نارگیل های قهوه ای را می چیند و آنها را برای کشاورزان به پایین می اندازد.

---------------------------------------------------------------------------

درس سوم داستانی در مورد نیوتن

یکی از بزرگترین مردان انگلیسی که تاکنون زندگی کرده ، اسحق (ایزاک) نیوتن می باشد. تعداد کمی از مــردان آن زمان بزرگتر یا داناتر از نیوتن بودند، اما او اغلب چیزهای کوچک را فراموش میکرد. یـک روز صبح نیوتن خیلی زود از خواب بیدار شد زیرا روی مسئله مشکلی کار می کرد. او برای خوردن صبــحانه مساله را رها نکرد. اما خدمتکار او فکر کرد نیوتن به غذا احتیاج دارد. بنابراین با یک ماهی تابه آب و یک تخم مرغ به اطا قش رفت. او می خواست تخم مرغ را بجوشاند و کنار نیوتن بماند تا او آن را بخورد. اما نیوتن که نمی خواست کسـی را بیبیند گفت: شما می توانید تخم مرغ را پیش من بگذارید. من آن را می جوشانم. خدمتکار تخم مرغ را روی میز نزدیک ساعت نیوتن گذاشت و گفت : شما باید پنج دقیقه آن را بجوشانید، سپس آن برای خوردن آماده خواهد شد. خدمتکار اطاق را ترک کرد اما او میترسید که نیوتن ممکن است فراموش کند تخم مرغ را بخورد. او تقریبا یک ساعت بعد برگشت و دید که نیوتن در کنار آتش(اجاق) ایستاده است. ساعت در ماهی تابه می جوشید و نیوتن در حالی که تخم مرغ در دستش بود، نزدیک آن ایستاده بود!

درس چهارم اتوبوس مدرسه

تام از پنجره به بیرون نگاه کرد. برف شدیدی می بارید. در حیاط جلویی مقدار زیادی برف بود. او فکر کرد ( از خــود پرسید) اگر تمام شب برف ببارد چه می شود؟ چطور به مدرسه برسم؟ اگر برف خیلی سنگین باشد، اتوبوس مـدرسه نمی تواند بیاید. هنگام صبح برف سنگین تر بود. جاده به سختی قابل دیدن بود. تام گفت: اما می خواهم به مدرســه بروم. شاید اتوبوس مدرسه به زودی بیاید. تام پوتین و کت گرمی پوشید. سپس بیرون رفت تا منتظر اتوبوس شود. تام مدت زیادی منتظر شد. اما اتوبوس مدرسه نیامد. سپس او صدای بلندی شنید. چیزی داشت از جاده پایین می آمد. آن یک ماشین برف روب بود. آن (برف روب) تمام برف ها را به دو طرف جاده می ریخت. مرد برف روب صدا زد: سلام! بیرون توی برف چکار می کنی؟ تام گفت: من منتظر اتوبوس مدرسه هستم. مرد خندید ، من فکر نمی کنم امــــروز اتوبوس بیاید. اما من تو را با برف روب به مدرسه خواهم برد. بیا بالا اینجا کنار من بشین. تام بالا(کنار) او رفت. بــرف روب از جاده پایین رفت، چقدر جالب بود !به زودی آنها به مدرسه رسیدند. تام گفت: متشکرم، تمام دوستانـــــم با اتوبوس به مدرسه می آیند. اما آنها هرگز از ماشین برف روب به جای اتوبوس مدرسه استفاده نکرده بودند.

----------------------------------------------------------------------------

درس پنجم یک زبان خارجی بیاموزید!

بیایید تصور کنیم که شما در یک کشور خارجی هستید. اگر شما زبان آن کشور را ندانید ممکن است با مشکـــلات زیادی روبرو شوید. این داستان یک مرد فرانسوی است که به ایالات متحده (آمریکا) سفر میکرد. روزی او در یــک رستوران غذا می خورد و میخواست مقداری قارچ سفارش دهد. چون انگلیسی نمی دانست ، تقاضای مداد و کاغذ کرد و با دقت عکس یک قارچ را کشید. اما نقاشی او زیاد خوب نبود. پیشــــــخدمت نگاهی به نقاشی او کرد و رفت. او (پیشخدمت) در حدود 20 دقیقه بعد با یک چتر بزرگ برگشت!

داستان دیگر درباره دو آمریکایی است که به اسپانیا سفر می کردند. آنها یک کلمه (هم) نمی توانستند اسپانیایـــی صحبت کنند و روزی ، در حالیکه در رستورانی در یک دهکده کوچک نشسته بودند خواستند که غذایشان را سفارش دهند. یکی از آنها یک لیوان شیر خواشت. پیشخدمت قادر نبود حرف آنها را بفهمد. سرانجام مرد روی یه تکـه کاغذ عکس یک گاو را کشید و سعی کرد به پیشخدمت نشان دهد که انسان از گاو شیر می گیرد. پیـشخدمت مدت زیادی به عکس نگاه کرد. سرانجام او رفت و یک ساعت طول کشید. وقتی برگشت دو بلیط مسابقه گاو بازی به همراه داشت!!

------------------------------------------------------------------------------

درس ششم پسری که بخار را به کار گرفت

سالیان پیش پسری بود که با مادربزرگش زندگی می کرد. آنها در خانه کوچکی در اسکاتلند زندگی می کردند. اســم پسر جیمز وات بود. یک روز جیمز نزدیک بخاری دیواری در آشپزخانه نشسته بود. او سوختن آتش را تماشا می کرد. بعد از مدتی پرسید: مادربزرگ چرا آتش می سوزد؟ مادربزرگ او نتوانست به سوالش پاسخ دهد. این اولین باری نبود که او نمی توانست به سوالش پاسخ دهد. او درباره خیلی چیزها سوال کرد. آن شب جیمز یک بار دیگر نزدیک بخاری دیواری آشپزخانه نشست. اما این بار کتری بزرگ را تماشا می کرد. کتری روی آتش بود. آتش آب داخل کتـــری را خیلی داغ می کرد. خیلی زود آب داخل کتری شروع به سرو صدا کرد. جیمز پرسید: مادر بزرگ؟ چه چیزی درکتری هست؟ او گفت فقط آب ! چیزی غیر از آب نیست. جیمز گفت: اما می دانم چیز دیگری باید در آن باشد آب نمیتواند مثل آن صدا بدهد می تواند؟ مادربزرگش گفت اوه ، این فقط صدای بخار آب است که می شنوی! آتش آب را به بـخار تبدیل می کند و وقتی بخار از داخل کتری بیرون می آید سرو صدا می کند. جیمز کمی بیشتر به کتری نگاه کـــرد . بخاری که از آب متصاعد شد شبیه دود بود. او گفت: چقدر عجیب است. شما به سختی می توانید بخار را بیبینید. اما آن می تواند در پوش سنگین کتری را تکان دهد. اگر نزدیکتر بیایید می توانید حرکت آن را بیبینید. مــــادر بزرگ جیمز به طرف کتری رفت ، او می توانست حرکت در پوش را بیبیند. جیمز گفت: خوب ! بخار آب داغ می تواند درپوش کتری را حرکت دهد. شاید آن بتواند چیز دیگری را هم به حرکت در آورد. وقتی جیمز وات بزرگ شد، او فرامـــوش نکرد که بخار می تواند در پوش کتری را به حرکت در آورد. او خیلی سخت کار کرد و سرانجام موفق شد. او مــاشین بخاری را ساخت که می توانست چیزهایی مانند قایق ، واگن ها را به حرکت در آورد. او اولین ماشین بخار را ســاخت که واقعا می توانست برای انسان کار انجام دهد.

------------------------------------------------------------------------------

درس هفتم بزرگراههای آسمان

هوا خنک است.ماه زرد رنگ به روشنی می درخشد.آسمان سیاه است. پاییز اینجا ست. در حالی که شما خوابیده اید. بیرون بر فراز آسمان چه اتفاقی می افتد؟ صدها پرنده پروازکنان در حال عبور هستند! پرندگان به طرف جنوب پرواز می کنند. آنها می دانند که زمستان می آید. به زودی غذای کمی برای آنها در شمال وجود خواهد داشت. آنـها باید به جاهای گرمتر پرواز کنند. آنها آنجا می توانند مقدار زیادی حشرات، دانه ها و میوه برای خوردن پیدا کنند. امـا نگران نباشید وقتی بهار بیاید پرندگان دوباره پروازکنان بر می گردند. آنها همیشه این کار را انجام می دهند و آنها به همـان مکان باز خواهند گشت. برای سفر یک پرنده بین مکانهای تابستانی و زمستانی اش اسم مخصوصی وجــود دارد. آن مهاجرت است.

همه پرندگان مهاجرت نمی کنند.اما تعداد زیادی از آنها مهاجرت می کنند.خیلی از آنها دوست دارند در شب مهاجرت کنند. سپس آنها می توانند در خلال روز استراحت کنند و غذا بخورند در روشنایی روز پیدا کردن غذا برای آنهــــا آسانتر است. پرندگان چطور می دانند که چه موقع به جنوب پرواز کنند؟

بعضی از مردم فکر می کنند این هوای سـرد است که به آنها می گوید که بروند. اما دیگران باور نمیکنند که این حقیقت داشته باشد. آنها فکر می کنند وقتی در پاییز روزها کوتاهتر می شود ، پرندگان شروع به مهاجرت می کنند بعضی از پرندگان فقط در مسافــــت های کوتاه مهاجرت می کنند.

پرندگان دیگر هزاران مایل پرواز می کنند و گم نمی شوند. پرندگان نقشه ای ندارند که راه را به آنها نشان دهد. بنابراین آنها چطور می دانند که در آسمان به کجا می روند؟ آنها چطور راه برگشت خود را به همان مکان پیدا می کنند؟ هیچکس به طور یقین جوابها را نمی داند. هنوز بسیاری ازچیزها

درباره مهـــاجرت پرندگان ناشناخته (یک راز) است. شاید روزی شما اسرار پرندگان را کشف کنید.

----------------------------------------------------------------------------

درس هشتم بخور، لباس، بخور!

روزی یک مرد ثروتمند به شام دعوت شد. او تمام روز را به کار کردن در باغ خود گذراند. در هنگام غروب او وقـــت لباس پوشیدن برای شام (مهمانی) را نداشت. او با لباس کار خود رفت. وقتی که او رسید (وارد شد) تمام میهمان های دیگر آنجا بودند. اما هیچکس با او صحبت نکرد. در موقع شام او را دور از میزبان نشاندند. هیچکس با او صحبت نکرد. او بلند شد و به خانه رفت و خودش را شستشو کرد. لباسهای خوبی پوشید. سپس برگشت. حالا میزبان گفت: بیا کنار من بشین. میزبان غذا به او تعارف کرد. آن مرد غذا را برداشت و شروع به ریختن آن در جیبهایش کرد. او گفت: بخور لباس بخور.

میزبان از این عمل تعجب کرد پرسید: چه کار می کنی؟ مرد جواب داد من دارم به میهمان شما غــــذا می دهم. وقتی برای اولین بار آمدم هیچکس با من صحبت نکرد. بعد از اینکه لباسهایم را عوض کردم، شما مثل یـک میهمان مخصوص با من رفتار کردید. من هنوز همان مرد هستم. بنابراین لباس من باید برای شما مهم باشد. من فـقط دارم سهم غذای آنها را می دهم.

----------------------------------------------------------------------------

درس نهم پیامبر اکرم (مقدس)

خداوند پیامبران زیادی برای هدایت (راهنمایی) بشر فرستاده است. همه آنها به ما خوب بودن و خوب عمل کـردن را آموختند. پیامبر گرامی ما حضرت محمد (ص) آخرین پیامبر بود. او در سال 571 میلادی در مکه به دنیا آمد. مـــردم مکه او را دوست داشتند. آنها صداقت، درستکاری و احساس وظیفه او را بسیار تحسین می کردند. آنها به او لقـــب «امین» دادند که به معنی «درستکار» است. او در سن 40 سالگی پیام خداوند را دریافت کرد و سپس شروع به تبلیغ اسلام کرد. او به مردم مکه فرمود که بت ها را نپرستید، مگر خدای واحدی که خالق کل جهان است (فقط خدای یکتـا را که خالق کل جهان است بپرستید) مردم مکه که بت ها را می پرستیدند، علیه او شدند. آنها دشمن او شدند. آنهــا نمی خواستند او در مورد اسلام تبلیغ کند. پیامبر اکرم، مکه را با پیروانش ترک کرد و به مدینه رفت. مردم مدینه او را با آغوش باز پذیرفتند. آنها از دیدن پیامبر خدا خیلی خوشحال شدند.



بازديد : 449
نويسنده:







دو شنبه 23 / 04 / 1393 ساعت:
مطالب تصادفي
مطالب پربازديد
بخش نظرات اين مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

اطلاعات کاربري


    عضو شويد

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    فراموشي رمز عبور؟

آخرين مطالب انجمن

2214 180 764 675 1,062 2,570 28,692 430,177 1,442,885